پروژه 268 تیم ترجمه || زیرنویس فیلم Toni Erdmann (2016)

موضوع در تالار 'ترجمه های پایان یافته' شروع شده توسط mazdosht, ‏12/31/16.

  1. aligma

    aligma مترجم فعال مترجم فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏3/18/14
    ارسال ها:
    1,510
    سپاس های دریافتی:
    6,438
    امتیاز ها:
    113
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    آزاد
    محل سکونت:
    تهران
    اسماعیل منتظری که یه فرصت پیش بیاد هی این آلمان محبوب منو بکوبی. آره؟؟؟ باشه 1-0 به نفع تو :D:D:D
    ولی جدای شوخی اسماعیل من این فیلم رو دوبار دیدم. بدجوری اعصابم رو خرد کرده!!!! واقعا که مثل توهین به مخاطب بود.
    اگر حرف زدن ارزشش از نقره باشه حرف نزدن و شنیدن از طلاست.
    یه فیلم به درد نخور که واقعا کمدی نیست!!!!
    حتما باید این نکته رو اضافه کنم که 75% اطلاعات imdb از پایه اشتباهه بویژه اطلاعاتی مثل معرفی کشور صاحب فیلم و معرفی ژانر فیلم ها. خیلی اشتباه داره
     
    mazdosht, oqeyanos, adelmomen و 4 نفر دیگر می پسندند.
  2. oqeyanos

    oqeyanos کاربر مدیاسیتی عضو سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏8/17/13
    ارسال ها:
    1,652
    سپاس های دریافتی:
    7,369
    امتیاز ها:
    113
    جنسیت:
    مرد
    تونی اردمن از آن دسته فیلمهاست که با ایده ای جذاب خلق شده اند و همه چیز حول محور همان ایده به چرخش در میاید. فیلمهایی از این دست خوراک مناسبی برای منتقدان و نظریه پردازان فیلم فراهم می کند، چرا که یک ایده قابلیت روایت و خوانش گوناگون را دارد. از این رو چنین فیلمهایی در کوتاه مدت بسیار مورد توجه قرار می گیرند اما در بلند مدت معلوم نیست که امتیاز و جایگاه بالایی در بین همان منتقدین و مخاطبان کسب کنند.

    برای من فیلم تونی اردمن فیلمی است متوسط با چند سکانس خیلی خوب، چندین سکانس بی هوده و در مواردی بد، تعدادی غلط فنی و البته با ایده ای که جای بحث دارد.

    ایده ی فیلم از این قرار است: پدری مسن و متفاوت برای جشن تولد دخترش به کشور دیگری می رود و با روشی (به فهم اروپایی) کمیک به زندگی دخترش تجاوز می کند. هنگامی که دختر در برابر این تجاوز تسلیم می شود معنای تازه ای از زندگی را می آموزد.
    کلیت ایده نه تنها نکته ی بزرگی ندارد بلکه می تواند توجیه کننده ی رویکرد مذهب به انسان و هر سیستم متجاوز دیگر باشد. نویسنده و کارگردان با استفاده از یک قرارداد دراماتیک (رابطه ی پدر و دختر) و یک انتخاب تکنیکی برای شخصیت پردازی تونی اردمن (رفتار دلقک وار) و استفاده از امکانات فرمی (روایت طولانی با دوربین روی دست به بهانه ی نمایش برشی واقعی از زندگی دو کاراکتر) موفق شده است مخاطب را از تحلیل حقوقی/ انسانی فیلم دور کند تا مخاطب، کاراکتر پدر را چون پیامبری بیابد که در میان جمعیتی گمراه، به دنبال نشان دادن حقیقت به تنها یک نفر است و برای رسیدن به هدفش حاضر است ایثار کند و تا آستانه ی مرگ هم پیش برود.
    اما برای من تونی اردمن هیچ تفاوتی با یک بمب گذار انتحاری و یا مزاحمی فریبکار ندارد. انسان ممکن است به هر روشی در زندگی دیگران تغییر ایجاد کند و همین نکته اوج هول از تغییر را در دل انسان می اندازد در حالی که این فیلم در نهایت به نفع روش تونی اردمن جهت می گیرد.

    فیلم چند نکته ی خوب دارد. به سه نکته از آنها بسنده می کنم.
    1 هم پوشانی روش بازاریابی و بازرگانی جهان امروز با روش تونی اردمن با وجود مشترکات و تفاوت ها.
    بازرگانی قائل به تقاضا نیست و بازاریابی بر این اصل متکیست که مشتری نمی داند چه میخواهد و این شما به عنوان فروشنده هستید که باید به او نیازش را بشناسانید و یا برایش تولید کنید. شغلی که دختر به سختی و از روی وظیفه انجام می دهد را پدر سالهاست که بازیگوشانه و طنازانه در پیش گرفته است.

    2 نمایش ظریف شکاف اجتماعی و سطح زندگی مردم بخارست در برابر سیستم تجاری و مهمانی های افراد از شرکت های کلان. که باعث شده است ایده بستر اجتماعی هم داشته باشد و وارد خلاء نشود.

    3 استفاده از نمادها و نشانه ها برای رسیدن به مفاهیم. برای نمونه سکانس در آغوش گشیدن پدر توسط دختر در حالی که لباس موجود خیالی افسانه ی بلغاری را به تن دارد که به نظر من بهترین سکانس فیلم است.

    سکانس های بیهوده و گاه غلطی در این فیلم هست که سه مورد را مینویسم.
    1 سکانسی که ناخن پای دختر آسیب می بیند (به عنوان یکی از حوادث این فیلم) هیچ کاربرد دراماتیکی در طول فیلم ندارد و صرفن به این دلیل در فیلم وجود دارد که ذهن مخاطب را از خوانش درست فیلم تا آن لحظه پرت کند و اگر چه در سکانس بعد با بدترین سکانسی که به نظر من در این فیلم هست مواجه می شویم و تاثیر این حادثه را می بینیم که خونی شدن پیراهن دختر و تعویض آن با لباس دستیارش است. دو دقیقه بعد آسیب دیدگی ناخن به کل فراموش و رئالیسم فیلم دچار شکستگی می شود. چنین حادثه ای جایی در این فیلم با چنان روندی که طی چند روز به مهمانی عریان و دویدن پا برهنه ختم می شود ندارد.

    2 در این فیلم سکانسهایی به هدف شخصیت پردازی هست که بودن یا نبودنشان هیچ تغییری در فیلم ایجاد نمی کند. به عنوان نمونه سکانس ملاقات دختر با دوست پسرش و آن رفتار جنسی مخصوص. این سکانس هیچ بعد تازه ای به شخصیت این دختر نمی دهد.

    3 دختر در سه سکانس گریه می کند در حالی که حتی یکبار مخاطب تحت تاثیر قرار نمی گیرد، حتی در سکانس کلاب شبانه که میتواند به معنا برسد و تاثیر گزار باشد هم اینچنین نیست چون دوبار پیش تر اشک این دختر جاری شده است. حالا فرض کنید فقط یکبار و تنها در کلاب شبانه اشک میریخت و همین معمایی روانی/ درونی را برای ما به جا می گذاشت.

    ارادتمند...
     
    آخرین ویرایش: ‏1/6/17
    smkd, neverland, hoji65 و 6 نفر دیگر می پسندند.
  3. golestanii

    golestanii کاربر مدیاسیتی عضو سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏7/15/15
    ارسال ها:
    274
    سپاس های دریافتی:
    1,675
    امتیاز ها:
    93
    جنسیت:
    مرد
    ممنون از وقتی که اختصاص دادی فرهاد جان..
    تون اردمن برای من فیلم لحظه ها و موقعیت هاست، فیلمی که در هجوم و غنای جزئیاتش، ناب ترین لحظات سینمایی سالهای اخیر را پیشنهاد میکند. موضوع کمرنگ تر شدن اثرِ فیلم در گذر زمان برای من معکوس بوده و مدام فیلم اده در ذهنم بزرگتر میشود. فیلمی که بطرزی عجیب کوچک است و همزمان مرزهای وسیع فرهنگ و ادبیات مصرفی را در مینوردد، همانند بسیاری از آثار بزرگ تاریخ سینما فرضیه ای پیچیده و غیرمنتظره را بر روی کاغذ عنوان نمیکند. روابط خانوادگی، تضادها و تخالف ها موضوع تازه ای در سینما نیست، اما آیا کار سینما دادن موضوعات تازه است؟ تاریخ سینمای جهان و مروری بر شاهکارهای ابدی اش اینگونه پاسخ مان را میدهد: کار سینما بیان نو و روایت بدیع از موضوعات تکراری ست.. تونی اردمن ساده لوحی فیلمی کمدی از سینمای امثال کیوکر و در عین حال پیچیدگی و رهایی فیلمی عمیقا مدرن را در خود جای داده و دقیقا همین موضوع نقطه ی ناهمسان و تکینه ی فیلم در تجربه ای معاصر است. نیم ساعت پایانی‌اش جزو نادرترین تجربه‌هایی ست که در سینمای معاصر داشته ام. نیم ساعتی که حاصل تمام مرارت ها، جابجایی ها و تنش هایی ست که فیلم از همان دقایق نخست آجر به آجر بنا کرده است. پیش بینی من این است که فیلم در گذر زمان و با ته نشین شدن لحظات ناب سینمایی اش در ذهن، برایت به فیلمی بزرگتر تبدیل خواهد شد.
    با مهر
    .
     
    smkd, paolom, hoji65 و 6 نفر دیگر می پسندند.
  4. ser1980

    ser1980 کاربر مدیاسیتی عضو سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏10/2/13
    ارسال ها:
    289
    سپاس های دریافتی:
    1,308
    امتیاز ها:
    93
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    استاد دانشگاه
    محل سکونت:
    شیراز
    ممنون مزدشت عزیز...خسته نباشی
     
    neverland, HR_A, mazdosht و 2 نفر دیگر می پسندند.
  5. milad_aut

    milad_aut کاربر مدیاسیتی عضو سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏12/15/15
    ارسال ها:
    63
    سپاس های دریافتی:
    535
    امتیاز ها:
    83
    جنسیت:
    مرد
    هدر نرفتن وقت یک پیرمرد


    فیلمی در مورد «شوخ‌طبعی» و همین به تنهایی یعنی قدم گذاشتن در راهی پر خیر و برکت! و «تونی اردمن» این مسیر را خوب طی می‌کند. فیلم با این که در خط اصلی پلات و گاهی حتا در کلیت نیز، شبیه فیلم‌های آموزشی می‌شود اما با توجه به زمان طولانی‌اش، کم‌تر جایی خسته‌کننده است چون یکی از دو شخصیت اصلی‌اش پدری‌ست شوخ‌طبع و دیگری، دختر عبوسش که در تقابل با یک‌دیگر رقم‌زننده‌ی لحظاتی دوست‌داشتنی هستند. لحظاتی که بیش از هر شعار، نکته‌ی آموزش و یا ساده‌سازی‌ای، تولید حس می‌کنند و فیلم از همین‌جاست که اوج می‌گیرد و این اوج ناشی از شوخ‌طبعی‌ست. بعد از مدت‌ها فیلمی می‌بینیم با چندین و چند شخصیت خوب و مهربان که در گوشه و کنار شهر و گاه حتا در خود آدم‌ها وجود داشته‌اند و ازشان بی‌خبر بوده‌ایم و بوده‌اند.

    [​IMG]

    آقای تونی اردمن نشان می‌دهد شوخ‌طبعی چه‌طور می‌تواند انسانی غرق در مناسبات سرمایه‌داری را متوجه غرق شدنش بکند. او در نهایت با همان شوخ‌طبعی‌های خاصش موفق می‌شود دخترش را از منجل‌آب روابط بورژوایی احمقانه بیرون بکشد. نگاه کنید که لباس ساده‌اش در انبوه کت‌وشلوارها و لباس‌های مجلسی موجود در مراسم سخن‌رانی رییس شرکت، چه‌گونه برهم‌زننده‌ی نظم مضحک موجود است. تنهایی‌اش در بزرگ‌ترین مرکز خرید اروپا برای مردمی که پولی برای خرید از آن ندارند، کاملن برسازنده‌ی وضعیتش در جهان قلابی هست و البته مواجهه‌ی فیلم‌ساز با همین جهان نیز. ادامه‌ی همین خط است که او را در مواجهه با کارگران شرکت نفت قرار می‌دهد. همین‌ها به اضافه‌ی حس شوخ‌طبعی، لهجه‌ی انگلیسی صحبت کردن، ظاهر و فیزیک تونی اردمن، کاملن اسلاوی ژیژک را به یاد می‌آورند. (البته ژیژکی که به ترامپ رای نمی‌دهد!) گویی اوست که در واکنش به اخراج یکی از کارگرها از طرف سرکارگر، می‌رود پای درختی ایستاده بشاشد تا از آن‌جا به وسیله‌ی یکی از هم‌آن کارگرها راه‌‌نمایی بشود به سمت محل درست‌تری برای شاشیدن. انگار اوست که موقع خداحافظی از کارگرها سیب می‌گیرد و در ازای آن می‌خواهد پول بدهد… کارگر پدر این پول را قبول نمی‌کند اما پسرش چرا.

    تونی اردمن با یک دندان و کلاه‌گیس تونی اردمن نمی‌شود. او از همان ابتدا و حتا قبل از مرگ سگش نیز تونی اردمن است. تمامی‌ کسانی که باید او را بشناسند نیز، او را می‌شناسند حتا اگر زیر ماسک ذره‌ای از هیچ‌کجای بدنش پیدا نباشد! چه کسانی او را به جا نمی‌آورند؟ تونی اردمن بر خلاف ظاهرش، در درون، هیچ دوگانه‌ای ندارد. با ماسک و تعلقات و بی آن‌ها، همان انسان قبلی‌ست با همان شوخ‌طبعی‌هایش. کسانی که او را به جا نمی‌آورند اما درست بر خلاف او، ظاهری دارند ثابت و باطنی دوگانه. رییس شرکت در ظاهر قرار است فرد موجه‌ای به نظر برسد اما در باطن می‌خواهد فشار ناشی از برون‌سپاری‌های شرکت را گردن مشاورش بیندازد. مشابه او، زنِ هم‌کارِ دختر نیز با این که یک بار کوتاه و گذری تونی اردمن را دیده اما در بار دوم، کلاه‌گیس باعث می‌شود او را به جا نه‌آورد. او نیز برای رسیدن به هدف باطنی‌اش، در ظاهر باید چندین ساعت چینی حرف زدن مشتری‌های مستش را تحمل کرده و در همان حال، آن را به روی خودش نه‌آورد. از آن طرف مقایسه کنید این‌ها را با زن ساده‌زیست و خوش‌برخورد و مهربانی که تونی اردمن بار اول او را در یک پارتی و بار دوم در خانه‌اش ملاقات می‌کند و با این که هر دو بار کلاه‌گیس دارد و زن هم چهره‌ی متفاوت واقعی او را ندیده اما می‌داند که سفیر آلمان نیست و با این حال این را دروغ محسوب نمی‌کند. در خانه‌ی اوست که دختر آن آواز را می‌خواند و همان‌جاست که تونی اردمن ماسک بلغاری برای فراری دادن اشباح را پیدا می‌کند و عجب ماسکی و عجب آیینی. او واقعن هم با آن، اشباح را فراری می‌دهد.

    [​IMG]

    دختر تونی اردمن غرق در روابط کاری، بی هیچ لذتی از زنده‌گی به سر می‌برد. سعی در کنترل کردن ملاقات‌های خودش و حتا پدرش دارد. نه فقط متن سخن‌رانی‌‌ خودش را، بل‌که جواب احتمالی طرف مقابلش را هم تقلید می‌کند تا با پیش‌بینی همه‌چیز، از بروز اتفاقات ناگهانی جلوگیری کند. برای نشان دادن حسن نیتش به مهمان‌ها مجبور است با بازی در زمین رییس، سِمَتش را طور دیگری معرفی کند و وقتی با واکنش رییس روبه‌رو شد، وانمود کند که از این معرفی قصد خاصی نداشته است. سه ساعت خرید هم‌راه با زن رییس (به قول تونی اردمن: دختر رییس) را تحمل کند و این‌ها همه ادامه‌ی همان دوگانه‌های درونی و تقابلش با ظاهر یگانه است. همان فریبی که نقطه‌ی مقابلش تونی اردمن است. او برهم‌زننده‌ی این نظم مکانیکی‌ست. اصراری در بیدار کردن دخترش برای کار یا جواب دادن گوشی‌اش ندارد و همین است که موجب عصبانیت دختر و در ادامه‌ی آن، زخم پایش شده و همین زخم پا، دلیل عوض کردن لباس خون‌آلود. این عوض کردن لباس در نیمه‌ی یکم فیلم را مقایسه کنید با سکانسی در نیمه‌ی دوم آن. جایی که دختر موقع پوشیدن کفش‌های پاشنه‌بلندی که برای برجسته شدن هر چه بیش‌تر باسن زنان طراحی شده، ناگهان قصد عوض کردن کل لباسش را دارد و ببینید به چه سختی‌ای این کار را می‌کند. کیفیت شوخ این در آوردن لباس، یادآور لحظه‌ی پوشیدن آن با چنگال است. انسان‌ها گاهی شوخ‌طبع‌اند بی آن که خودشان خبر داشته باشند. هر چند دختر چند لحظه بعد در نتیجه‌ی خروشِ خونِ شوخ‌طبعِ پدر در رگ‌هایش، به آن آگاه شده و به کمکش با غلبه بر نظم ساخته‌گی‌ پیشینی، لحظاتی را رقم می‌زند که بیش‌تر و درست‌تر از هر جای دیگری از فیلم، فمن‌یستی‌اند و از همین نظر در تقابل با سکانس خلوت دختر با هم‌کار اداره‌اش قرار می‌گیرند که تندی‌اش، یادآورِ خشمِ آسیب‌رسانِ مرسومِ فمن‌یستی‌ست و تا حدی برهم‌زننده‌ی لحن کلی فیلم در شوخ‌طبعی‌اش.

    دوربین «مارن اِدِه» نه به شخصیت‌هایش زیاد نزدیک می‌شود و نه از آن‌ها زیاد دور. بسیاری از توضیحات معمول یک کادر ساده را یا به طور کامل به بیرون از آن موکول کرده و یا قسمت کوچکی از آن را بی هیچ‌گونه تاکیدی نشان می‌دهد. (به طور مثال واکر پیرزن) به طور کلی کم‌تر سعی در قاب گرفتن چیزی دارد. در کنار شوخ‌طبعی شخصیت تونی اردمن، این استراتژی دوربین کلیدی‌ترین نقش در دور کردن فیلم از سقوط به دره‌ی شعاری شدن را دارد. مرور کنیم که در جریان تغییر شخصیت دختر، آواز خواندن او با آن محتوا را هم داشته‌ایم اما آن سکانس نه تنها پس‌‌زننده نیست، که تاثیرگذار نیز هست، هر چند نه اندازه‌ی جاهای دیگری از فیلم. (برای روشن‌تر شدن منظورم از قاب گرفتن، نگاه کنید به نمای نقطه‌نظر دختر از پنجره‌ی شرکت که بعد از تمام شدن جلسه، موقع صحبت کردن با تلفن، مشغول تماشایش است و تقابل زاغه‌ی خاکی‌ی سمت راست کادر با سازه‌ی بتونی‌ی سمت چپ در آن.)

    اوایل فیلم با مرگ یکی از نزدیکان تونی اردمن رو‌به‌رو هستیم و اواخر آن با مرگ یکی دیگر از همین نزدیکان، هر دو هم به یک دلیل که می‌تواند شامل خود پدر هم بشود. (در سکانسی که تونی اردمن سگش را به پیرزن هم‌سایه می‌سپارد، به این شباهت اشاره شده است.) فیلم هم با در آوردن دندان‌ها و نگاه نگران دختر نسبت به وضع پدر تمام می‌شود. با تمام این‌ها وقتی این پایان‌بندی را کنار پایان‌بندی کمدی‌ی سیاه «عشق دیوانه» (2014) ساخته‌ی «جسیکا هاسنِر» به عنوان فیلمی شوخ از زن فیلم‌سازی دیگر با دغدغه‌های فمن‌یستی از سینمای این اواخر آلمان‌ها (که عمومن معروفند به شوخ نبودن) قرار می‌دهیم، بی آن که قصد انتقاد از شوخ‌طبعی در دنیای متفاوت فیلم عالی «عشق دیوانه» داشته باشیم، باید بار دیگر شوخ‌طبعی مارن اده را تحسین کنیم که هر چند کماکان پایانی تلخ دارد اما فیلمی ساخته با موضوع «شوخ‌طبعی». شاید به این فکر کنیم که کاش فیلم دقیقن با پلان نگاه نگران دختر و در آوردن دندان‌ها تمام نه‌می‌شد و این پلان دست کم به چند پلان پیش از پایان موکول شده بود اما از طرفی دیگر اده با این کار علاوه بر حفظ و تقویت نگاه انتقادی، گوش‌زد می‌کند که شوخ‌طبعی نه نقطه‌ی پایان مشکلات و معضلات یا سرپوشی بر آن‌ها، که موهبتی‌ست برای درک به‌تر آن‌ها و عیان کردن‌شان. اصلن شاید توقع اشاره‌شده در نتیجه‌ی شیرینی و دوست‌داشتنی بودن خود فیلم ایجاد شده باشد. شاید بشود آن را با فکر کردن به دیدار دوباره‌ی تونی اردمن با زن رومانیایی که در خانه‌اش تخم مرغ رنگ می‌کرد، جبران کرد. به نظر می‌رسد او بتواند رابطه‌ی به‌تری از پیرزن هم‌سایه با شوخ‌طبعی‌های تونی اردمن برقرار کند… آیا دختر آن قدر شوخ‌طبع شده که ترتیب ملاقات دوباره‌ی آن‌ها را بدهد؟

    میلاد ملک پور
     
    smkd, neverland, majnon و 7 نفر دیگر می پسندند.
  6. mazdosht

    mazdosht مترجم فعال مترجم فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4/11/14
    ارسال ها:
    583
    سپاس های دریافتی:
    3,875
    امتیاز ها:
    93
    در همه فهرست‌هایی که این روزها درباره فیلم‌های برتر سال داده می‌شود یک نام تقریبا به طور ثابت به چشم می‌خورد: «تونی اردمن». فیلم فوق در رأس بهترین فیلم‌های «کایه دو سینما» و «فیلم کامنت» قرار گرفته است.

    این فیلم همچنین در فهرست ۹تایی نامزدهای بهترین فیلم خارجی اسکار هم قرار دارد. با توجه به اینکه کمپانی سونی پشت فیلم است، می‌توان گفت که این فیلم از شانس بسیار بیشتری نسبت به «فروشنده» برای گرفتن اسکار امسال برخوردار است. شانس و اقبال خوب نسبت به تونی اردمن از همان زمان اولین اکران جهانی در کن نشان داده شد. میزان کف‌زدن‌ها برای فیلم بعد از پایان فیلم بی‌سابقه بود. مشخص بود که عده زیادی با این فیلم ارتباط برقرار کرده‌اند. شگفتی بزرگ «کن» در آن بود که فیلم فوق برنده هیچ جایزه‌ای نشد! تونی اردمن، به کارگردانی «مارن آده»، فیلم‌ساز آلمانی، داستان چندان جدیدی ندارد: فیلم درباره ی رابطه ی دختر _ پدری است.

    دختر با وجود موفق‌بودن در کار تجاری، در زندگی شخصی خود احساس شادی نمی‌کند. او دچار یکنواختی در زندگی روزمره است. پدر او که معلم پیانو است، وارد زندگی دختر می‌شود و با کارهای عجیب‌وغریب خود سعی در شادکردن دخترش و همچنین تغییر زندگی خودش دارد. داستان چیز جدیدی نیست، دراین‌میان چیزی که به نظر داستان را متفاوت کرده، کمیک‌بودن داستان است. فیلم مملو از صحنه‌های خنده‌دار است که خوب گرفته‌اند و برای هر بیننده‌ای در هر ملیتی جذاب‌اند. شاید بتوان تونی اردمن را از اولین نمونه‌هاي فیلم‌های نسبتا موفق ژانر کمدی محسوب کرد که توانسته نظر جشنواره‌بین‌ها را هم به خود جلب کند.

    [​IMG]
    ‌ برای تونی اردمن از چه منبعی الهام گرفته‌اید؟
    فکر می‌کنم الهام‌بخش من خانواده خودم بوده‌اند. ساخت فیلم درباره خانواده خود بسیار طبیعی است چون خود آن را تجربه کرده‌ایم. صحنه‌هایی از زندگی با خانواده‌ام و پدرم را به یاد می‌آورم؛ مثلا اینکه او شوخ‌طبع است و این خاطرات همانند فهرستی از نمایش‌های آماده در دسترس هستند. باید بگویم بسیاری از چیزها با طنز حل می‌شوند و این یکی از الهامات در کار من است. این طنز بیشتر با دو شخصیت شروع می‌شود و پس از مدتی داستان شکل می‌گیرد. از آغاز تصویر روشنی از طرح دارم. طرح در حین کار گسترش می‌یابد؛ مثل کار در دنیای تجارت مقدار زیادی تحقیق هم انجام دادم. باید افرادی را می‌دیدم و مصاحبه‌هایی انجام می‌دادم. با زنانی که کارشان تجارت بود، مصاحبه کردم. اين روند با سرمایه‌گذاری در موضوعات گوناگون شروع و در آخر به یک فیلم تبدیل شد.

    ‌ شما با زنان بیزینس‌من صحبت کرده‌اید. فکر می‌کنید فیلم بیشتر راجع به زن‌هاست؟ چون هنگام تماشای فیلم حس کردم سؤال فقط مربوط به زنان نیست، بلکه عمومیت دارد.
    نه، برای من طبیعی است که او یک زن باشد چون تجربه شخصی از رابطه پدر و پسر ندارم. اگر چنین بود، فیلمی کاملا متفاوت از آب درمی‌آمد. قصد نداشتم فقط به زن‌بودن او اشاره کنم و فکر می‌کنم اینز به‌لحاظ جنسی خنثی است؛ به‌عنوان‌مثال با مردها هم هویت یگانه‌ای پیدا می‌کند. به‌عنوان یک زن، من هم فیلم‌ها را تماشا می‌کنم و وادار می‌شوم با شخصیت مرد احساس یگانگی داشته باشم چون شخصیت‌های زن غالبا محکم نیستند. وقتی یک فیلم جیمز باند را می‌بینم، بیشتر با باند احساس یگانگی می‌کنم تا با دختر باند. اگرچه برای مردی که بیننده اینز است این اتفاق نمی‌افتد.

    با توجه به خط روند داستان می‌توانیم بگوییم که نگرانی‌هایی درباره جامعه معاصر دارید. آیا فکر می‌کنید ساختار جامعه فعلی انسان را از بیان احساسات درونی‌اش منع می‌کند؟
    بله همین‌طور است. همه همین‌طور رفتار می‌کنند یا می‌کوشند این‌گونه رفتار کنند؛ همان چیزی که پدر را تحریک می‌کند. پرسش من درباره نقش‌های فراوانی است که اینز باید بازی کند؛ رئیس، وقتی با دستیارش کار می‌کند و هیچ‌وقت خودش نیست. پدر که همیشه او را می‌شناخته به این موضوع حساس است و این حساسیت او را برمی‌انگیزد تا این نمای خارجی تقلبی را پس بزند. با این درخواست‌های زیاد بسیار سخت است که خودت باشی. این موضوع توجه مرا جلب کرد.

    مصاحبه‌ای با فیلم‌ساز دیگری داشتم و او درباره این حقیقت گفت که افراد موفق زیادی را می‌بینیم و فکر می‌کنیم در زندگی‌شان خرسند هستند، ولی واقعا این‌طور نیست و زندگی شادی ندارند.
    درست است. موفقیت خودبه‌خود خوشحالی را به ارمغان نمی‌آورد.
    ‌ مثلا ممکن است یک خانم تاجر موفق اصلا زندگی شادی نداشته باشد.
    او شاد نیست، ولی همین پرسش که خوشحالی‌اش را زیر سؤال می‌برد، برای او انگیزاننده است. پدر هم همین را از او می‌پرسد. او تمایلی به پاسخ‌دادن ندارد زیرا موضوع برایش پیچیده است و از طرفی فکر می‌کند شادمانی تنها چیزی نیست که او از زندگی‌اش می‌خواهد. شاید به نظر او به شادبودن زیادی اهمیت داده می‌شود. سرانجام دختر از پدر می‌پرسد آیا او سعی می‌کند که جواب سؤال را بدهد. منظور این است که پدر خودش هم شاد نیست و مسئله شادبودن خود موضوعی پیچیده است. من نمی‌گویم که او صددرصد خرسند یا ناخرسند است، ولی کارش را دوست دارد و به انجام آن ادامه می‌دهد. منظورم این نبوده که کسی مثل او باید زندگی‌اش را تغییر دهد. شاید با اندکی تغییر مسیر بتواند بیشتر به خودش برسد.
     
    smkd, hoji65, oqeyanos و 1 نفر دیگر این را دوست دارند.
  7. mazdosht

    mazdosht مترجم فعال مترجم فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4/11/14
    ارسال ها:
    583
    سپاس های دریافتی:
    3,875
    امتیاز ها:
    93
    شما به یک موقعیت بسیار خاص اشاره کردید. ممکن است تماشاگر بگوید، خب، این برای شخصیتی خاص در موقعیت و زمانی خاص اتفاق افتاده و ربطی به من ندارد. من در بخارست زندگی نمی‌کنم و در موقعیت او نیستم.
    بله. درباره کار خاصی که او دارد، می‌تواند این‌طور باشد، ولی در رابطه با داستان پدر و دختر که موضوعی همگانی است، امیدوارم این‌طور نباشد. اگرچه این رابطه پدر و دختر بسیار خاص است، با توجه به اینکه پدر خل‌بازی درمی‌آورد. من خیلی درباره مسائلی که بین همه خانواده‌ها مشترک است، فکر کردم؛ مثلا اینکه یک خانواده می‌تواند بسیار ایستا باشد. فرار از نقش‌هایی که در خانواده برایت تعیین شده خیلی سخت است یا این حقیقت که همراه‌بودن با پدر و مادر گاهی‌وقت‌ها موجب شرمساری است. مواردی وجود دارد که به طور خاص به خود من ربط دارد و جالب است که فیلمی در آن دنیای خاص ساخته شود، ولی همیشه به دنبال پرسش‌های کلی‌تر و همگانی هستم.

    ‌ وجود نماهای بلند در فیلم، کنجکاوی من را درباره سینمای شما برانگیخته است. رابطه سینما و نماهای بلند را چگونه می‌بینید؟

    فیلم‌های من بسیار واقع‌گرایانه هستند و گویی از یک قانون پیروی می‌کنند. اگرچه متناسب با داستان تلاش می‌کنم از این کار پرهیز کنم؛ مثلا زمانی که تونی کمی در را باز می‌کند. باز هم در فیلم چیزهایی بزرگ‌تر و غیرعادی‌تر از زندگی معمولی اتفاق می‌افتد. من خیلی تلاش می‌کنم که به‌لحاظ روان‌شناختی درست عمل کنم. به‌این‌ترتیب باید توجه داشت که شخصیت‌ها چگونه از یک نقطه ‌به ‌نقطه دیگر می‌روند و این نیز به‌نوعی به طولانی‌شدن نماها کمک می‌کند. همچنین به‌شدت باور دارم که فیلم نیاز به فضا دارد، نه‌تنها برای بازیگر که کارش را پیش ببرد، بلکه برای اینکه در لحظه تصمیم بگیرد و چیزی جلو دوربین اتفاق بیفتد.

    ‌ پس منظور شما این بوده که چیزی فوق‌العاده از درون شرایط معمولی سر بزند.

    بله. دقیقا همین‌طور است، ولی غالبا این خطر وجود دارد که فیلم مبتذلی از کار درآاید. دلیلش فقط معمولی‌بودن زندگی است. همیشه یک خط نازک وجود دارد و به کمک آن تصمیم می‌گیرم از چه استفاده کنم. گاه در برداشت بلند، صحنه‌های غیرلازم به چشم می‌خورد. بعضی‌وقت‌ها بهترین نقش بازی‌کردن‌ها در برداشت‌های کوتاه انجام می‌شود. واقعا جالب است که در این فیلم هر دو بازیگر تئاتر هستند و از پس برداشت‌های بلند برمی‌آیند. گاهی هنگام برداشت بلند، من فرمان می‌دهم و به آنها می‌گویم سریع‌تر یا آهسته‌تر نقش بازی کنند، البته معمولا این فرمان‌ها ضروری نیستند. این برای آنها هم خوب است زیرا به این صورت صحنه را تماما تجربه می‌کنند.

    ‌ فیلم شما به‌نوعی کمدی است، داشتن لحظات خنده‌دار در برداشت‌های بلند مشکل نبود؟
    بله. همین‌طور است. فکر می‌کنم بلندی برداشت تماشاگر را برای کمدی و غافلگیری‌ها آماده می‌کند؛ مثل زمانی که آنها دارند تخم‌مرغ رنگ می‌کنند، پیش از آنکه به آواز ویتنی‌ هوستون گوش دهند. سعی کردم برداشت را کوتاه کنم، ولی موفق نشدم.

    ‌ زن با مدرنیته و سرمایه‌داری هم‌آهنگ است، ولی کم‌کم مانند پدرش عصیانگر می‌شود.

    این همان چیزی است که کوشیده‌ام بسازم. ما از او خواستیم که واقعا نخواهد با او و با طنزهایش همراه شود، زیرا پدر همواره چیزی از او می‌خواهد و او نمی‌خواهد خودش را به او نشان دهد. این قسمتی از داستان بود که باید پیش می‌آمد و به لحظه انجام عمل راه می‌برد.

    ‌ پدر دوست دارد به دختر کمک کند، آیا فیلم پرسش مربوط به نسل‌ها و کشمکش بین نسل‌ها را مطرح می‌کند؟
    بله. منظورم این است که به این موضوع علاقه‌مند بودم، زیرا از نظر من پدران آلمانی پس از دوران جنگ نوعا دشمنی آشکار در مقابل خود دیده‌اند. این واضح بود که چیزی مانند هولوکاست نباید یک‌بار دیگر اتفاق بيفتد. با این روحیه، این نسل، فرزندانش را در محیطی گرم، ولی مصمم، کنجکاو و معتقد به دنیایی بدون‌مرز پرورش داده است. این نسل پس از جنگ و نیز نسل دهه ٧٠ میلادی از این لحاظ بسیار قدرتمند بوده‌اند، ولی حالا او دختری دارد که در دنیایی که با جهانی‌شدن سروکار دارد، گم شده است و حالا دختر آن کار را انجام می‌دهد که پدر به‌لحاظ سیاسی حمایتش نمی‌کند. برعکس، جهان‌بینی پدر هم از دیدگاه دختر ساده‌لوحانه است.

    [​IMG]
    ‌ پس دلیل اینکه داستان در رومانی اتفاق می‌افتد این است؟ آیا می‌خواهید به‌نوعی از نحوه تفکر مردم راجع به آلمان انتقاد کنید، به این دلیل که آنها حتی کشور خود را بهترین مکان برای زندگی نمی‌دانند؟
    نه. من فکر می‌کنم جالب بود به این دلیل که رومانی عضو اتحادیه اروپاست، ولی بااین‌حال هنوز یک نظام درجه‌بندی در بین کشورها وجود دارد و کمی هم علاقه‌مند بودم به اینکه چگونه آلمانی‌ها به خارج از کشور می‌روند تا به آنها بگویند چطور زندگی کنند. اگرچه این فقط یک جنبه از کار دختر بود.

    ‌وقتی درباره منبع الهام‌بخش فیلم صحبت کردید، گفتید که فکر فیلم را از شخصیت‌ها گرفته و بعد طرح را شکل داده‌اید. آیا معنایش این است که بسیاری از صحنه‌ها فی‌البداهه خلق شده‌اند؟ مثلا صحنه پیانو فی‌البداهه بود یا قبلا طراحی شده بود؟ می‌توانید کمی بیشتر درباره روش کارتان توضیح دهید؟

    من به مدت طولانی و به‌سختی روی فیلم‌نامه کار کرده‌ام تا طبیعی جلوه کند، ولی اجازه دادم مقداری بداهه در آن وجود داشته باشد. وقتی بازیگرها به‌طور واقعی گفت‌وگوسازی می‌کنند، لذت می‌برم. بعضی‌وقت‌ها چیزهای اندکی هستند و سعی می‌کنم کارهای فی‌البداهه انجام دهم و بازیگران به‌طور مشخصی آزادانه رفتار کنند. ما یک دوربین دستی داریم و نور تقریبا ١٨٠ درجه است. پس آنها به‌راحتی می‌توانند حرکت کنند، ولی در رابطه با گفتار و طراحی صحنه می‌کوشم بهترین را ارائه دهم. چیزی حدود ٩٥ درصد در فیلم‌نامه است و فکر می‌کنم پرسش شما راجع به صحنه‌هایی است که در آنها آواز خوانده می‌شود.

    ‌ آواز همراه با نواختن پیانو... .
    آوازخواندن فرق می‌کند؛ چون نمی‌توان آواز را به‌خوبی اداره کرد. به‌این‌ترتیب باید مثل مربی فوتبال عمل کرد. یک یا دو مطلب را باید گفت و اوست که برای برداشت می‌رود و نقش می‌آفریند. من همیشه سعی می‌کنم به چیزی که در زیر سطح صحنه است دست یابم و چه اتفاقی بین شخصیت‌ها می‌افتد. اینجاست که تقریبا شبیه بداهه می‌شود و بازیگران هنوز کارهایی دارند که انجام دهند، زیرا آن صحنه‌ها را نمی‌شود به شکل‌های مختلف بازی کرد. ما تلاش می‌کنیم بهترین یا نمایشی‌ترین و قوی‌ترین راه را پیدا کنیم.
     
    smkd, hoji65, oqeyanos و 3 نفر دیگر می پسندند.
  8. mazdosht

    mazdosht مترجم فعال مترجم فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4/11/14
    ارسال ها:
    583
    سپاس های دریافتی:
    3,875
    امتیاز ها:
    93
    هیولاهای باستانی در میان ما !
    با تشکر از نظر تمام دوستان ، چه عزیزانی که با مطلق گرایی فیلم را رد کردند چه آنها که به تاویل های معنایی از آن دست زدند فکر میکنم همه ی ما نسبت به تاثیرگزار بودن سکانس آن هیولای پشمالو در پارتی ، توافق نظر داریم.
    قبل از اینکه برداشت خودم را بگویم گفتم شاید بد نباشد پستی مجزا در مورد تبارشناسی ِ این هیولا فراهم کنم.
    این دیو ، غول یا هیولا در کشور بلغارستان به کورِکی شهرت دارد و یکی از کاراکترهای یک جشن آیینی ست که در ستایش و استقبال از بهار اجرا میشود و نه تنها در بلغارستان بلکه در تمامی کشورهای حوزه ی بالکان جشنی با همین مضمون و شکل وجود دارد.
    [​IMG]

    فستیوال کوکری در بلغارستان

    کوکری در کنار هیولاهای دیگری که تن پوش هایی هراس انگیز دارند با حضورشان در روستاها موجب ترس و فراری شدن ِ ارواح پلید و انواع بدیمنی ها میشوند . با وجودی که کوکری ها سمبلی از سرما و زمستاند ، اتفاقا حضورشان در روستاها به فال نیک گرفته میشود چرا که پیک بهار نیز محسوب میشوند و بازیگرانی که درون پوستین این هیولاها میروند علیرغم هیبت بیرونی با مردم مزاح میکنند و با شوخی و شعر جماعت را سرگرم و شاد میسازند و توسط مردم نیز مورد پذیرایی قرار میگیرند. البته این فستیوال به علت اینکه جاذبه ی توریستی محسوب میشود تقریبا در تمام سال در کشورهای بالکان اجرا میشود.

    [​IMG]

    بی شک کلاه دراز کوکری ها که بی شباهت به کلاه کوکلاس کلان ها هم نیست ریشه در سنت های آیینی ِ بازمانده از از عصر پگانیستی دارد. و هیبت دو گانه ی این هیولای پشمالو که شوخ نیز هست نیز ریشه در ترس و وهم های انسان ِ عصر کشاورزی دارد.

    [​IMG]
    فستیوال هیولاهای زمستانی ، بلغارستان

    اما نمونه ی کاملا مشابه همین جشن را هنوز در اقصی نقاط ایران ِ خودمان نیز داریم که به عنوان سنت های نمایشی زنده سخت مغفول نیز واقع شده اند.
    حضور هیولایی مهیب که زنگوله به کمر میبندد و پشمالو ست به همراهی گروهی ِ بازیگران به عنوان آیین های استقبال از بهار تقریبا در تمام ایران وجود دارند
    در طول تاریخ در ایران به مراسمی بر می‌خوریم که اغلب جنبه نمایشی داشته و در این نمایش‌ها از گریم با صورتک استفاده می‌شود، یکی از مراسم سنتی ایران کوسه بر نشستن یا کوسه گردی نام دارد که ریشه آن را در دوران ساسانی یا حتی پیش از آن می‌توان یافت.
    نقش اصلی این مراسم را (کوسه) که شخصیتی پیام آور نوروز، شادی، بهار و زندگی دوباره است به عهده دارد و مردم قدم او را برای خود پرشگون می‌دانستند.
    این مراسم طی زمان تغییراتی کرده و امروزه در بعضی از نقاط ایران با نام‌های گوناگون مانند کوسه، کوسا، کوسا چوپانان، کوسه گلین و کوسه گلدی اجرا می‌شود.
    اجرا کنندگان مراسم کوسه، زن کوسه و همراهان هستند

    [​IMG]
    نمایش کوسه در همدان


    [​IMG]
    کوسه گردانی در مهاباد

    [​IMG]
    کوسه گلین در زنجان

    [​IMG]

    کوسه گردانی در بانه


    همینطور یک مستند ببینید در مورد مراسمی به نام غول بیابانی که در روستاهای آذربایجان اجرا میشود و این غول پشمالو نیز در پیوند با آیین کوسه و جشن های زمستانی قرار میگیرد
    دیدن لینک ها برای شما امکان پذیر نیست. لطفا ثبت نام کنید یا وارد حساب خود شوید تا بتوانید لینک ها را ببینید.
     
    آخرین ویرایش: ‏1/5/17
    king733, smkd, j.jahanzamin و 7 نفر دیگر می پسندند.
  9. mazdosht

    mazdosht مترجم فعال مترجم فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4/11/14
    ارسال ها:
    583
    سپاس های دریافتی:
    3,875
    امتیاز ها:
    93
    ممنون میلاد جان . نقد خیلی جامع و مبسوط و خوبی بود و به خود من هم کمک کرد.
    اشاره به اینکه کاراکتر تونی اردمان به ژیژک شباهت دارد به خاطر تم ِ پست مارکسیستی ِ فیلم و شوخ طبع بودن هردو ، تعبیر جالبی بود.
    اردمن از این که مهمانی و جلسات خرده بورژواها را با مسخره بازی های تاسف بارش خراب کند ابایی ندارد ولی با حضور در منزل افراد بومی رومانی ( میخواهد یک بار هم که شده با ادب و نزاکت رفتار کند) که نمیشود! میخواهد با طبقه ی کارگر ، همدلی کند ولی بدتر به آنها آسیب میزند درواقع ژست های سیاسی او نیز مثل خود ژیژک بسیار بی مایه است. ( که در فیلم نیز تمایلات شبه سبزش توسط اینس تمسخر میشود)

    در مورد سکانس ظهور هیولا شما اشاره کردی به نمادها و توضیح بسیار قشنگی هم در این مورد دادی اما صرفنظر از آن من فکر میکنم این صحنه به لحاظ عمق دراما و روانشناسی شخصیت ها نیز بسیار مهم است چرا که ارتباط عاطفی بین اردمن و اینس در سطح بسیار پایینی قرار دارد. آن دو هیچگونه تماس بدنی عاطفی با هم ندارند. وقتی اینس متوجه شد که سگ اردمن مرده ، به نشانه ی همدردی بسیار رسمی و مصنوعی به شانه های پدرش دست میزند یا موقع فوت مادربزرگ نیز روبوسی بسیار رسمی و تشریفاتی میکنند یا وقتی پای اینس زخمی میشود ، پدرش تنها یک ثانیه بروی سر او دست میکشد ؛ اما درست زمانیکه اردمن، بدترین آبروریزی را در مهمانی لختی به بار آورده و در ادامه ی میل بیمارگونه ش به تغییر قیافه و تغییر اسم این بار که خود را به هیات یک هیولا درآورده و سرتاسر بدن خود را پوشانده باعث برانگیزش عاطفی اینس میشود و این تنها زمانی ست که اینس با تمام وجود پدرش را میپذیرد و در آغوش میگیرد!
     
    آخرین ویرایش: ‏1/5/17
    king733, smkd, hoji65 و 3 نفر دیگر می پسندند.
  10. mazdosht

    mazdosht مترجم فعال مترجم فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4/11/14
    ارسال ها:
    583
    سپاس های دریافتی:
    3,875
    امتیاز ها:
    93
    ممنون فرهاد عزیز . طبعا با اکثر بخش های نوشته ی شما موافقم تنها در سه نکته ای که جزو ایرادات فیلم برشمردین باهاتون هم نظر نیستم مثلا به مساله ی ناخن اشاره کردین و اینکه تو پیشبرد درامای فیلم کمکی نمیکنه ، در نظر داشته باشیم قضیه ی ناخن برمیگردد به پارت اول فیلم ، که هنوز وینفرید با کاراکتر ِ اردمنش ظهور نکرده است . او به خوبی متوجه شده دخترش از حضور او ناراضی ست و میخواهد دست به سرش کند اینس هم برای کم کردن شر پدرش ثانیه شماری میکند و درست موقع وداع ست که ماجرای زخم ناخن پیش می آید و وینفرید میخواهد به بهانه ی ناخن زخمی ، باز پیش دخترش بماند و مراقبش باشد اما اینس تنها منتظر بالا آمدن آسانسور و بدرقه ی پدرش است( به قول یکی از منتقدین) این پلان سکوت جلوی آسانسور یکی از بهترین و بجاترین سکوت پلان های تاریخ سینمای آلمانه وقتی وینفرید به چهره ی سرد و پای زخمی دخترش نگاه میکنه و مجبوره که تشریف ببره ! پس فکر میکنم استفاده از تم زخم ناخن برای دراماتیزه کردن همین فضای جلوی آسانسور ( که وینفرید با چه وضعیتی دخترش رو ترک میکنه) خیلی کارامد و زیرپوستی بوده.
    در مورد نوع ارتباط اینس با دوست پسرش هم در هتل هم فکر میکنم اولا در ادامه ی اون چهره ی سرد و منطقی و مدرن و بازاری ِ اینس ، توقع میرفت در یک صحنه ی اروتیک همچین نگاه سرد و ناشادی از خودش بروز بده و در تکمیل شخصیتش ، صحنه ی مفیدی به شمار میرفت ضمن اینکه همین صحنه ی هتل ، مقدمه ی مناسبی برای توجیه مخاطب از ایجاد ایده ی پارتی لختی در ذهن اینس بوده است.
    باز هم ممنون فرهاد جان
     
    king733, smkd, hoji65 و 2 نفر دیگر می پسندند.
  11. mazdosht

    mazdosht مترجم فعال مترجم فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4/11/14
    ارسال ها:
    583
    سپاس های دریافتی:
    3,875
    امتیاز ها:
    93
    من هم برداشت اولیه ام خیلی شبیه شما بود یعنی با تصاویری روبرو بودم که میدونستم باید بهش زمان داد ته نشین بشه تا معنای عمقی ِ خودش رو نشون بده ولی همونطور که میلاد عزیز هم در نوشته ش روشن کرد فیلم دارای یک بافت کلیت گرا نیز هست و تنها به موقعیت ها و چند تا شعار کلیشه محدود نشده . ولی با فرهاد عزیز هم نظرم و در مواجهه ی ابتدایی با فیلم حس خودم هم این بود که این فیلمی جریان ساز و تاریخی نیست ( حتا اگر اسکار بگیره) و تنها میتونه نگاه ها رو به ادامه ی مسیر هنری خانم آده متوجه و معطوف نگه داره ... بهرحال ممنون از نوشته و نظرتون استفاده کردیم
     
    king733, smkd, HR_A و 1 نفر دیگر این را دوست دارند.
  12. mazdosht

    mazdosht مترجم فعال مترجم فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏4/11/14
    ارسال ها:
    583
    سپاس های دریافتی:
    3,875
    امتیاز ها:
    93
    میگم صابر جان میخوای باغ مظفر رو زیرنویس انگلیسی کنیم بفرستیم برای مارن آده ببینه بلکه فیلمسازی یاد بگیره
     
    king733, smkd, HR_A و 1 نفر دیگر این را دوست دارند.
  13. davoodmousavi

    davoodmousavi کاربر مدیاسیتی عضو سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏4/11/14
    ارسال ها:
    83
    سپاس های دریافتی:
    321
    امتیاز ها:
    53
    جنسیت:
    مرد
    بسیار ممنون و سپاسگذار. با زیرنویس شما می بینمش..خسته نباشید رفیق گل.(البته با کمی تاخیر:))
     
    smkd, hoji65, aligma و 3 نفر دیگر می پسندند.
  14. oqeyanos

    oqeyanos کاربر مدیاسیتی عضو سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏8/17/13
    ارسال ها:
    1,652
    سپاس های دریافتی:
    7,369
    امتیاز ها:
    113
    جنسیت:
    مرد
    مزدشت عزیز اول باید تشکر کنم بابت مطلب جذابی که درباره ی مراسم کوکری در بلغارستان و کوسه در ایران نوشتی.
    در مورد ناخن تا دم آسانسور این دختر فقط یه ضربه دیده و من با شما موافقم. سکانس مورد نظر من از اونجایی شروع میشه که می بینیم چه بر سر این ناخن آمده و وضعیت چقدر وخیمه. همونجاست که این وضعیت باید هم در فیلمنامه و هم در بازی ادامه پیدا کنه تا واقعگرایی فیلم شکسته نشه. و از اونجایی که میدونیم چند روز بیشتر تا تولد این دختر باقی نمونده نمیشه گفت که باقی پلانها برشی از این یک ماهه. (که اردمن به شوخی و یا جدی گفته در بخارست هستم.) فراموش نکنیم که بزرگترین ویژگی این مدل فیلمسازی پایبند بودن به رئالیسم و واقعیته.
     
    king733, smkd, hoji65 و 3 نفر دیگر می پسندند.
  15. Amigo

    Amigo کاربر مدیاسیتی عضو سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏1/29/14
    ارسال ها:
    407
    سپاس های دریافتی:
    1,862
    امتیاز ها:
    93
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    جایزه بگیر
    محل سکونت:
    El Paso
    آدرس سایت:
    حرف قبلیم رو پس می گیرم درباره این که گفته بودم این فیلم مزخرفه!
    دوباره اینو دیدم و باور کنید از گفته هام پشیمون شدم ... حالا می فهمم در پی این فیلم چی نهفته است که با این که در ژانر فیلم کمدی ذکرشده
    ولی منظور : طنز نیشدارش به سبک عبید زاکانی خودمون در هجو زمانه خودشه
    مشکل ما درباره این فیلم اینه که با همون ذهنیتی میریم سراغش که بهمون حال بده و سر کیف بیاره ما رو ... ولی این فیلم برای این جور سلیقه ها ساخته نشده
    و حرفش فراتر از این چیزاست و دردی پشت دوربین نهفته است که کمی فکر می خواد تا بهش پی ببریم.
    این فیلم در گذر زمان بیشتر نمود خواهد کرد اگر صبر داشته باشیم.
    سینمای آلمان با این فیلم نفسی مسیحایی گرفت و دوباره بر سر زبان ها افتاد ...
    جوایزی که گرفته و اون همه منتقدین که تحسینش کردن، یه چیزی توی این دیدن که میگن.
    امید میره دوباره فیلمهای خوبی از سرزمین گوشه گیر شاهد باشیم
     
    آخرین ویرایش: ‏2/14/17
    oqeyanos, hadi99, king733 و 3 نفر دیگر می پسندند.
  16. golestanii

    golestanii کاربر مدیاسیتی عضو سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏7/15/15
    ارسال ها:
    274
    سپاس های دریافتی:
    1,675
    امتیاز ها:
    93
    جنسیت:
    مرد

    یکی از بهترین کامنت هایی بود که در این انجمن خوانده ام.

    .
     
    oqeyanos, king733, HR_A و 3 نفر دیگر می پسندند.
  17. Amigo

    Amigo کاربر مدیاسیتی عضو سایت

    تاریخ عضویت:
    ‏1/29/14
    ارسال ها:
    407
    سپاس های دریافتی:
    1,862
    امتیاز ها:
    93
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    جایزه بگیر
    محل سکونت:
    El Paso
    آدرس سایت:
    متاسفانه بحث های فیلمی در اکثر جاها به خاطر خوشمزگی و خود را خوب جلوه دادن پیش دیگریه!
    درباره این تجدیدنظرم درباره این فیلم و اعتراف به این که در اشتباه بودم به خاطر شخص خاصی نیست و نخواهد بود.

    امضای فرهاد خوب چیزیه:
    هرگز در راه اعتقاداتم جان نخواهم سپرد ،
    زیرا ممکن است در اشتباه باشم.

    برتراند راسل



    هیچ وقت روی نظری پافشاری نکنیم، شاید در اشتباه باشیم و کج فهمی باعث به خطا رفتنمون بشه
    و بعداً پی به اشتباهمون ببریم و از گفته خود شرمنده بشیم.
     
    oqeyanos, king733, HR_A و 1 نفر دیگر این را دوست دارند.

این صفحه را به اشتراک بگذارید